تبليغاتX
وفای تنها
به خدا نگین یه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگین یه خدای بزرگ دارم
                                  و باز هم خدای من ...

و باز هم خدای من مثل همیشه تنها و تنها شنونده غمهای من خواهی بود زیرا به وقت شادی یادمان می رود که کسی هست که هر وقت غصه ای هست تنها پناه امن ما هم اوست .

دریغ و صد افسوس که در گمراهی ویران کننده خویش سرگردانم و راه گریزی ندارم مگر روشنایی کرم مهربانی چون تو که همیشه و همیشه با کرمت با من رفتار نموده ای نه با لیاقت من ....

و باز هم خدای من به تو پناه می آورم از همان شیطان رجیمی که هر لحظه و هر ثانیه با من سفر می کند زیرا نفش ضعیف من بدون کرم تو یارای مقاومت در برابر فدرت وسوسه او را ندارد ...زهم خدای من از تنهایی ویرانگر به سوی تو پناه می آورم و مثل همیشه مهربانی تو را دستاویز بخشش خویش قرار می دم شاید که رحمت بی کران تو یارای شستن گناهان عظیم من را داشته باشد...

و  

و با باز هم تو خدای من ....

                                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28  توسط وفا | 
سلاممممممممممممممم

نمي دونم بازم من بدجور گفتم كه واسه بعضي ها سوءتفاهم شده

من گفتم مي رم چون كار و زندگي دارم همش كار و كلاس وقتي واسم نمي ذاره تا بيام وبلاگم و آپ كنم  

حالا اگه بعضي ها فكر كردن من دارم بازيشون مي دم ديگه مشكل خودشونه هيچ بازي در كار نيست

منم كسي رو سفت نگرفتم جناب ... اگه راست مي گفتي يه ادرسي چيزي از خودت مي ذاشتي تا از

اشتباه درت بيارم بنده خداااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط وفا | 
 

 

سلام دوستان

شرمنده

من تا يه مدتي نيستم

اگه عمري بود و قسمت ما هم موندن بود

حتما ميام

خدا پشت و پناهتون باشه

مي خوام برم و براي دلتنگ هام سرمو روس شونه خدا بذارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط وفا | 
خدايا!

مي داني كه تو تنها يار مني

خدايا!

مي داني كه مونس هميشگي تنهايي من تنها تو بودي تنها توووووووو....

خدايا! 

مي داني كه ياري شكر گذاري تو را ندارم مرا درياب.

خدايا!

مي داني كه در غم هجران تو مي سوزم و تنهايي و غمم را با خنده تسكين مي دهم.

خدايا!

مرا درياب!

مرا درياب...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:13  توسط وفا | 

 

تولدت مبارك

قطره

سلام . تولدت مبارك انشالله كه هزار ساله بشي. دوست داري يا نه ؟  

يادته پارسال  همين امروز توي روز تولدت چه اتفاقي افتاد ؟ ها ؟ يادته ؟ يادته روز تولد شناسنامه اي تو با روز تولد واقعي ات يكي شده بود ؟ يادته گفتي من ۲۲ سال خواب بودم و تازه امروز بيدار شدم ؟ يادت هست ؟

جون من بر مي گردي يه بار ديگه بخوني برات چي نوشتم ها ؟ نوشتم مواظب شناسنامه جديدت باش چون اگه گمش كني برات المثني صادر نمي شه اين تولد هر روز اتفاق نمي افته خدا يه بار به آدم اين لطفو مي كنه اونم  نه به هر كسي ....

مواظبش بودي ؟هنوز داريش ؟ من برات خيلي نگرانم خيلي زيادددددددددد آخه يه چيزايي گفتي يه كارايي كردي كه منو آشفته كرد از اينكه به اون سر منزل مقصودي كه قرار بود با هم بريم نرفته باشي از اينكه داري يه راهه ديگه رو ميري به خيال اينكه همون  راه خودته اما نيست ... باور كن نيست ... اين اون راهي نيست كه من گفتم خيلي مواظب باش داري مي افتي اونم بدجور واسه اين مي گم بدجور چون خيال مي كني دار يدرست ميري وقتي آدم فكر مي كنه راهش درسته و بعد مي بينه اشتباه رفته بدجور مي افته خيلي ناجورررررررررررر...

 

من چيكار مي تونم برات بكنم ؟ ها ؟ به جز دعا ااااااااااا

و خدا مي دونه كه رو زو شب دعات مي كنم و حتي يه روز و يه شب هم غفلت نكردم مي دوني چقد ميشه ؟ ميدوني چند ماه؟ چند روز؟ چند ساعت ؟ چند ثانيه ؟ و چند لحظهههههههههههههههههه...

 

منتظرم تا ببينم خدا تا كجا ميخواد منو بكشونه؟ ميخواد تا كي و كجا اينكارو بكنه ؟ دوست دارم بر خلاف هميشه كه هي شكايت مي كنم اينبار چشمامو ببندم و خودمو بدم دست اون تا ببينم برام چه خوابي ديده ؟ مگه ممكنه خدا براي بنده اش هر چقدر هم گناهكار باشه خواب بد ببينه ؟ ميشه ؟ ميخوام چشمامو ببندم حتي اگه خدا برام مرگمو خواب ديده باشه مي خوام چشمامو ببندم و به هيچ چيز ديگه فكر نكنم

 

مي خوام بزنم به آب ؛مي خوام خيس بشم ؛ مي خوام نفس بكشم  مي خوام غرق بشم غرق...

مادرم، دريا؛منو هدايت كن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط وفا | 

 

 

قرار شد بگم كجا كنج تنهايي منه؟ مال هر كسي با بقيه فرق مي كنه . مثلا يكي مي گه خونه خودمون يكي مي گه خونه فلاني ، يكي مي گه كتابخونه، اتق خودم ، كوه ، دشت ، پارك ، كوه ، فلان امام زاده و كلي جا هاي ديگه كه نميشه اونا رو بشمرم....

اما من  يه جا دارم كه مال خودمه . نمي دونم درسته اينكه بگم يا نه ؟؟؟ نمي دونم ؟؟؟

اما من مي گم اون گوشه مال منه كسي نمي تونه اونو ازم بگيره كه بترسم از گفتنش بي خيال هر چي مي گن بذار بگن....

محله ما يه مسجد داره وقتي من دبستان مي رفتم اونجا رو ساختن . مي دونين اونجا امن ترين جاي دنيا براي منه منظورم هر مسجدي نيست ، نه ... مسجد احترامش به جاي خودش من فقط منظورم مسجد محله خودمونه هر جايي برم بازم دلم واسه اونجا تنگه . آجر به آجر اونجا سرگذشت زندگي منو مي دونن همه دردا، غصه ها ، و رنجهايي كه كشيدم اونا چيزايي مي دونن كه هيچ كسي نمي دونه....

خوشحالم كه آجرها نمي تونن حرف بزنن و اگر هم بزنن كسي زبونشونو نمي دونه چون اونوقت ديگه رازي براي من باقي نمي موند.....

اونجا جاييه كه وقتي من توي تاريكي بودم به اونجا پناه بردم . وقتي از همه خسته بودم وقتي كه راستي راستي سياهي منو گرفته بود تنها چيزي كه مي ديدم فقط همين بود فقط تاريكي قدرت بلند شدن هم نداشتم حتي راه رفتن هم برام سخت شده بود من تاريكي رو به وضوح ديدم به روشني روزي كه ديدم به همون وضوح تاريكي رو هم ديدم جايي كه من اونجا تونستم آرامش دوبارمو با كمك مهربونم به دست بيارم فقط اونجا بود اونجا بود كه قدرت پيدا كردن قلبمو پيدا كردم ، قدرت پيدا كردن نورررررررر......

مهربونم من حقمو تموم كردم من خودمو فدا كردم براي قسمي كه به اسم تو خوردن من قلبمو تقديم كردم.  بايد منو تنها نذاري چون من هميشه فقط تو رو داشتم و هنوزم فقط تو رو دارم  تو منو فرستادي دنبال قطره اي كه منو از روخونه جدا كرد من فقط به خاطر ندا و اسم تو رفتم حالا هم ازت مي خوام كه بازم منو برگردوني دلم واسه دريا داره پر پر مي زنه من مي خوام بيام پيش مادرم نمي خوام اينجا باشم نمي خوامممممممممم ....

اون قطره فكر مي كنه راهشو پيدا كرده اما اون خدايي كه اون مي گه پيداش كرده هومني نبود كه روز ي به خاطر اون من به كمك  اون اومدم خداي من اين شكلي نبود اينطوري نبود .....

خداي من خيلي مهربونه خيلي زياددددددددد اگه نبود كه منو پيش خودش راه نمي داد . نكنه فكر مي كنه با چهار تا خم و راست شدن مي تونه حق مطلبو ادا كنه و بگه خدا من شكر كردم نعمتي رو كه به من تمام كردي اگه همه  آدمها از روز ازل تا به ابد با هم جمع بشن و عبادت كنن تا فقط شكر يكي از نعمهتاي خدا رو واسهيه بنده ادا كنن نمي تونن مگه اليكه هر كاري بكني بازم  به خدا بدهكاريم .مي دوني يكي از بزرگترين نعمتهاي خدا چيه ؟؟؟ اينكه هيچوقت هيچ بنده اي رو فراموش نمي كنه هيچي رو ....

اين به من زندگي مي ده به من اميد مي ده اميد به وصل . اميد به اينكه مهربوني اون گناههاي من محو مي كنه خداي مهربون من ، مهربون بي مانند من ....

مي خوام بازم برم ، برم به جايي كه هيچ قطره اي نتونه منو پپدا كنه شايد خود خواهي باشه اما اين تنها راه رسيده قطره جا مونده از درياست . ميخوام يه راهي برم و محو بشم محووووووووو تا هيچ كسي به اين راحتي نتونه منو پيدا كنه.... قطره من هميشه دعاي من بدرقه راهته هميشههههههههه من هميشه براي سلامتي تو دعا مي كنم و متاسفم كه سختي راه من دامن تو رو هم گرفت روز اول گفتم اين راه سخته و مرد ميدون ميخواد اگه مرد راهي بيا و تو گفتي من مردش هستم و تا اخرش هستم تا آخرش ... اما تو بريدي نيمه راه وقتي گفتي بريدم من واست دعا كردم كه دوباره كمكت كنه وقتي شنيدم كه دوباره برگشتي و ميخواي بري زيارت خدا رو شكر كردم كه بازم تنهات نذاشت مثل اينكه ديگه نيازي به من نداري و مي خواي بقيه راهو خودت بري . اگه تو اينجوري مي خواي كاري از دست من بر نمياد من 1 سال تمام موندم تا تو راهتو پيدا كني و اگه فكر مي كني راهوو پيدا مردي و ديگه به وجود من نيازي  نداري من با يه دنيا عشق ميرم و محو مي شم و ميرم و پشت سايه ام كه گمش كردم پنهان مي شم تا ازاونجا از راهي كه كسي هنوز بلدش نيست به دريام برسم ..

ميدوني خاصيت اين راه چيه ؟؟؟ نه تو و نه هيچكس ديگه نمي تونين منو پيدا كنين من ميرم تا توي روياي قشنگ غرق بشم براي هميشه براي هميشه.....

 

سر زار من نيا ، گلي براي من نيار

اشك من شكسته رو، بيشتر از اين تو در نيار

 

اگه يه رو زخواستي بري، سر مزارم مي بيني

كه حك شده " دوست دارم " برو ديگه غم نبيني

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:16  توسط وفا | 
سلام

راستشو بخواين يه سوال برام پيش اومده ؟ جواب سوالو واسه خودم مي دونم اما چه كنم فضوليم گل كرده ببينم جواب شما چيه ؟

سوال؟؟؟

كنج تنهايي و خلوت شما كجاست ؟

جايي كه وقتي غم و غصه دنيا رو دارين مي رين اونجا و احساسآرامش شديد مي كنيد كجاست ؟

جايي كه احساس مي كنيد متعلق به اونجا هستيد و اونجا متعلق به شماست ؟

اونجا فقط يه جا مي تونه باشه و براي هر آدمي يكي همه آدما كنج تنهائيشون با هم فرق مي كنه

دوست دارم بدونم مال شما كجاست ؟

اگه مال خودتونو برام بگين منم مال خودمو مي گم كجاست

منتظر جوابتون هستم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:10  توسط وفا | 

اين روزها حتي سايه ام هم ديگر مرا دنبال نمي كند

اين روزها حتي سايه ام هم از من گريزان است

اين روزها هر چه من جلوتر مي روم او عقب تر مي رود

يا شايد هم نه....

هر چه او جلوتر مي رود من عقب تر مي روم

نمي دانم.... واقعاً نمي دانم....

اين روزها حتي سايه ام هم با من قهر است

آدمي بدون سايه؟؟؟؟؟ مگر مي شود بدون سايه بود ؟ بدون همراه...

سايه من. سايه خودِ خودِ من. همراه هميشگي من. اين روزها حتي تو هم مرا ترك كرده اي اين تاوان كدامين گناه است ؟ و يا كدام آزمايش سخت الهي است ؟؟؟

دلم براي سايه ام تنگ است...

دلم براي نبرد با سايه ام تنگ است...

سايه بي وفاي من . بي وفاي من. راست بگو؛ راست . چقدر براي تو شعر خواندم چقدر ؟؟؟؟

چقدر براي تو گريه كردم ؟ چقدر با تو گريه كردم چقدر ؟

خدا مي داند كه چقدر دوستت دارم ، چقدر دوستت دارم .....

چقدر عاشقانه به تو نياز دارم ؛ چقدر زياد....

براي آخرين بار به تو مي گويم :

برگرد؛  برگرد . مرا ترك نكن .مرا كه عاشقانه به تو نياز دارم به ديگران وا مگذار؛

همه رفتني اند .هيچكس با من نخواهد ماند؛ هيچكس، چون سايه هايشان آنها را از من دور مي كنند. هر كسي به دنبال سايه خويش مي رود يا آگاهانه يا نا آگاهانه .اين منم كه بدون سايه مانده ام...

برگرد تا دوباره شعر بگويم

دلم براي شعرهايم هم تنگ شده است...

دلم تنگ است...

خدا مي داند كه تنگ است...

بغضهايم هميشه شعر بودند و  آواز شعرهايم بهانه گريه هاي بي امان من...

اما حالا نه؛ بغضي مي تركد ،نه شعري گفته مي شود و نه گريه اي جاري...

همه مرده اند؛ همه مرده امد. اينجا قبرستان است؛ قبرستان... همه مرده اند.

اينجا عشق را ، شعر هايم را ، بغضهايم را ، گريه هايم را دفن كرده ام .اينجا حتي خودم را هم دفن كرده ام ...

و بر بالاي قبرم مويه نمي كنم فقط نگاه مي كنم ؛ فقط نگاه

به مرده اي؛

كه حتي سايه هم ندارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط وفا | 

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

وفا دلش شکسته

وفا دلش شکسته

وفا دلش شکسته

وفا دلش شکسته

دعا کنید وفا بمیره ههههههههههههههههههههههههههههههه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:13  توسط وفا | 
امروز نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟ مسخره است نه ؟

آخه امروز تولدمه .......

 یکی از دوستان حرف جالبی زد گفت به یکی از دوستام گفتم فلانی چیکار می کنی ؟

گفت: زندگی

گفتم : به چه امیدی؟

گفت : به امید مرگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

حالا منم خیلی خوشحالم چون یک سال دیگه به امیدم نزدیکترم

         تولدم مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:2  توسط وفا | 

سلام خداي مهربونم

نمي گم نميدوني چي شده چون فقط تو هستي كه ميدوني اين مدت چي شده و چي نشده ؟

خيلي دوست داشتم اما الان نمي تونم بگم چه احساسي نسبت بهت دارم چون اونقدر عميق شده كه توي واژه و جمله نمي گنجه. تازه فهميدم چقدر با خداي آدماي ديگه فرق مي كني تو خداي مني خداي من خداي خود خودم مممممممممممممممممممممم .................

خداي من خيلي مهربونتر از اونيه كه آدماي ديگه فكر مي كنن . خيلي مهربونتر ...... تو هيچوقت نذاشتي و نمي ذاري كه بي وفا بشم.  تو خداي مني.  تويي كه حرمت دل آدما برات از خونه خودت هم عزيزتره .

ممنون اين مدت خيلي بد بودم خيلي اما تو بازم مثل هميشه با اين بنده گنه كارت صبوري كردي . خدا جونم من خداي  آدمايي رو كه شكستن دل ديگران رو حق خودشون مي دونن رو قبول ندارم . خودت مي دوني چقدر منو شكستن چقدر بد شكستن...چقدر دردناك شكستن . صداي شكستن دلم هنوز توي گوشم صدا مي كنه.  هنوز صداش مياد......

چقدر با دل من راه اومدي . حتي اگه فكر چيزي توي ذهنم اومد فوري اونو جلوم گذاشتي گفتي اگه ادعات ميشه اين گوي و ميدون حالا اگه راست مي گي برو كاري كه گفتي انجام بده اما بازم كم آوردم خدا جون خيلي خوشحالم كه كم آوردم خيلي خودت ميدوني چرا.......................

خدا جونم از اينكه موقعيت گناه رو دادي ازت ممنونم، خيلي زياد و از اينكه قدرت فرار كردن و جنگيدن با اونو به من دادي هزار مرتبه بيشتر شاكرم ...حالا ايمانم به يقين پيوند خورده حالا مي بينم و مي شنوم كه هر لحظه با مني . با فكر مني، با افكارم هستي و  اينكه حتي با فكر گناه من مي جنگي خيلي ممنون....

بايد منو ببخشي آخه تو خداي مني مگه نيستي ؟ پس تو منو مثل هميشه مي بخشي .....ميدونم كه مي بخشي .مي دونم تحمل اشكاي منو نداري ،ميدونم كه نداري... اين چند وقته وقتي از چشام اشك اومد هر چي خواستم بهم دادي ،خيلي خوب بود خيلي زياد ،جسمم نابود شد و روحم داغون اما به احساسي كه تجربه كردم مي ارزيد ؛ ارزششو داشت  به خودت قسم كه داشت ....

من يه لحظشو با دنيا عوض نمي كنم . با هيچي عوض نمي كنم ،يه صداشو؛ يه نورشو .......

ميدونم اين چند وقته چقدر از تو و خودم دور شدم اما لازم بود تا بفهمم تو هموني هستي كه هميشه آرزشو داشتم.  تا بفهمم و به همه ثابت كنم اوني كه من عاشقشم حتي مردن هم براش كمه چه برسه به تنهايي كوچيك من ...

ديدي گفتم بذار من باشم و تو و دنياي كوچيك من اما يادته چي گفتي به من ؟؟؟

دريا پاداش قطره هايي هست كه به قطره هاي ديگه كمك مي كنن

من جايي نرفته بودم ، درسته! از مسير روخونه رفتم بيرون اما خودت مي دوني يه قطره بود كه منو صدا زد نمي خواستم از تو دل بكنم وبرم اما اون منو به اسم تو قسم داد و من نتونستم بي اعتنا از صداش دور بشم و من بيشتر از انتظارم با اون موندم اما يه قطره هميشه يه قطره است اون راهشو پيدا كرد .اما راه اون با من يكي نبود بعدش فهيمدم خداي اون با مال من فرق مي كنه و اون منو به خداي خودش قسم داده نه به خداي من واسه همين بود كه برگشتم به دنياي كوچيك خودم .ميدوني درسته كه ويرون شده اما من بازم مي سازمش قبل مردنم اين كارو مي كنم ...........

حالا يه جورر ديگه مي خوام بيام پيشت. آخه ميدوني اون قطره هايي كه من باهاشون بودم حالا خيلي جلوتر از من هستن حالا مي خوام از يه راه ديگه بيام پيش تو ميدوني چيكار مي كنم ؟ مي دوني ؟

مي خوام بخار بشم بخاررررررررررررررررر تا ابرا برم و از اونجا وقتي نزديك تو اومدم يه سرماي سخت يه آزمايش واقعي منو دوباره قطره مي كنه و من اشك ابر مي شم و دوباره ميام زمين تا به دريا برسم. كسي چه مي دونه شايد من تو ي دريا ببارم ...............

شايد در دريا ببارم ممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط وفا | 

گل همیشه بهارم، خدا کند که بیایی

اسیر طعنه خارم ، خدا کند که بیایی

 

سلام آقا جونم. خوبی؟ با زحمتای ما چطوری؟ قبل از هر چیزی بگم

"تولدت مبارک"

اونم یه کم و دوکم نه خیلی خیلی زیاد. میدونم. خودم خوب میدونم . دیگه تو هم به رو نزن . به خدا خودم شرمنده ام . تو دیگه چرا؟ ها؟ از همه انتظار دارم اما از تو نه.

میدونم از دست من چی می کشی. هر هفته وقتی نامه منو می بینی میدونم چجوری قلبت می رنجه . میدونم میگی این دختره هر هفته میگه دیگه این هفته آدم می شم اما سال به سال هم این اتفاق نمی افته. آقا جونم ؛ تو رو خدا ، تو رو خدا غصه ما رو نخور . به خدا من ارزشش رو ندارم . حیف اون چشمای قشنگ تو نیست که به خاطر گناه من بارونی بشه . الهی من فدای تو بشم . الهی وفا کور بشه و نبینه که از چشمای قشنگت بارون میاد. به خدا آقا جونم ما خودمون هم به فکر خودمون نیستیم . باور کن ما خودمون دلمون واسه خودمون نمی سوزه. باور کن ما خودمون خوابیم و نمی دونیم داریم با خودمون چیکار می کنیم. باور کن باور کن.....

یاس قشنگم خیلی دلم برات تنگ شده. چرا نذاشتی بیام پیشت . چرا؟ میدونم می گی یه حکمتی داشته چیزی که تو نمی دونی . میدونم بد منو نمی خوای. اما تکلیف دل کوچیک من چی میشه . میدونی چقدر پرپر زدم ، خودمو به هر دری زدم که بیام پیشت اما نشد خودت دیدی که نشد ، نمی دونم چرا شاید هنوز وقتش نشده...

مهربونم، همه می گن کی میای. زودتر بیا. بیا . اما من می گم نه آقا جون کجا می خوای بیای ها؟ پیش کی؟ آقا جونم اگه پاش بیفته ما از مردم کوفه هم بدتریم آقا جونم نیا نیا خواهش می کنم بین ما نیا .ما حتی به پدر و مادر خودمون ، به بچه هامون ، به دوستامون، به هیچ کسی رحم نمی کنیم . مایی که همه به فکر سود خودمون هستیم توی همه رابطه های ما فقط سود حرف اول رو می زنه حتی توی عشق که همه مون یامون رفته عشق مقدسه و الهیه نه یه معامله . می بینی حالا می خوای بیای چیکار؟ ها؟ مگه برای اومدن تو چیکار کردیم؟ ها؟ اووووووووووووووووو زحمت کشیدیم و رفتیم دعای ندبه خوندیم جمعه ها. و همش گفتیم الهم لولیک الفرج و راه افتادیم پیاده اومدیم جمکران و پیش خودمون گفتیم وای ما چقدر واسه اومدن اون مشتاقیم. حالا من از همه شما می پرسم تا حالا واسه اومدنش چیکار کردین؟ ها؟ خیلی جالبه خیلی جالب. خوبه بعضی وقتا ما آدما به عقب و پشت سرمون هم نگاهی بندازیم  و ببینیم چه ردپایی از خودمون داریم جا می ذاریم .می دونید ردپای آدما نشونه ذاتشونه . دوست من برگرد عقب تا ببینی ردپای تو چه شکلیه. می دونین من می ترسم نگاه کنم آخه می ترسم از رد پام . فکر کنم خیلی وحشتناکه وای به حالی اونی که داره پشت سر من میاد وای به حالش....

نمی خواد راه بیفتیم و دنیا رو عوض کنیم . لازم نیست همه چیز کن فیکون بشه . نه . نمی خواد اگه خیلی هنر کینم ، خیلی ریاضت بکشیم اگه راست می گیم خیلی عرضه داریم خودمون ور عوض کنیم . اگه هر کدوم از ما خودشو عوض کنه خود به خود دنیا هم عوض میشه...

یاس قشنگم ، قربون غریبی تو برم من . زنده موندن من چه فایده ای داره؟ منی که نه باری از دوشت بر می دارم و نه غصه هاتو می تونم کم کنم . تازه هر روز یکی هم اضافه می کنم . می بینی اصلا موندن واسه چی ها؟ وقتی نمی تونم هیچ کاری بکنم چرا هستم پس. می دونی زندگی ما شده همین

خور و خواب و خشم و شهوت،شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ، زجهان آدمیت

یعنی ما اومدیم این دنیا که چند صباحی زندگی کنیم، کار کنیم، ازدواج کنیم، بچه دار بشیم ، پیر بشیم و بمیریم. ها؟ پس آدمیت چی میشه؟ پس تکلیف انسان بودن ما چی میشه؟ یعنی ما ، اشرف مخلوقات واسه همین اومدیم ها؟ چرا همه زندگی رو توی همین خلاصه می کنن ها؟ چرا همه از آدم همین انتظار رو دارن؟ چرا باید مثل همه همین جوری زندگی کرد؟ من می خوام برم دنبال هدفم اونی که آدمای دیگه دنبالش نیستن . همیشه از چیزی که بقیه دنبالش نیستن خوشم اومده. همیهش از چیزی که همه دنبالش بودن خوشم نیومده . همیشه از تکرار بدم اومده . باید رفت . باید دل رو به دریا زد . ما همه قطره هستیم . می دونین وقتی آب یه جا راکد بمونه می گنده . بو می گیره . نباید موند باید از  چاله ها  سرازیر بشیم . باید لبریز بشیم و جاری بشیم تا به دریا برسیم باید بباریم توی دل تشنه کویر تا دوباره بخار بشیم و به دریا برسیم...

یاس قشنگم، از همین جا، از کنج اتاقم ، تو رو صدا می زنم و غروب  جمعه که می شه می رم دم پنجره می شینم چون می دونم درست توی لحظه ای که خورشید دامنشو از روی زمین جمع می کنه تو از کنار  من عبور می کنی . می دونی از کجا فهمیدم؟ ها؟ آخه بوی یاست دیونم می کنه نمی دونی وقتی  با عبور نسیم عطرت توی حیاطمون می پیچه چطور مست می شم. من یه نفس عمیق می کشم تا عطر تو رو بیشتر و بیشتر توی جونم احساس کنم.  خیلی دوست دارم . خیلی خیلی . ممنونم . خیلی مهربونی که این سخاوت رو به من می کنی.بابت هدیه ای هم که سیزده رجب و روز مبعث بهم دادین ازتون ممنونم . احساس کردم دوباره زنده شدم . میدونی من بعد سالها دوباره روز تولدم یه هدیه گرفتم اونم چه هدیه ای . سرمست شدم...

آقا جونم ، یاس قشنگم . منو ببخش.می دونی که دلم خیلی تنگه . اینجا نمی تونم اونا رو بگم . بعضی هاشو نوشتم . اما خیلی از اونا رو ننوشتم چون دیدم بعضی وقتا کاغذ هم نامحرمه . حتی تاریکی شب و حتی نسیم واسه همین اونا رو فقط با تو زمزمه کردم حیفه بعضی چیزا باید فقط بین من و تو باشه . فقط من و توووووووووو

می دونم همین روزا صدام می زنی  می دونم. می دونم هوامو داری. می دونم . آقا جون عیدی من بادت نره . باشه. ممنونم. آقا جون واسه این وفای تنها دعا کن. برای اون دعا کن و برای قطره هم دعا کن . نذار از راه دریا دور بشه مواظبش باش.  وفا تنها بوده ، تنها هست و تنها خواهد بود . دلش خیلی کوچیکه بر خلاف ظاهرش که همیشه سعی می کنه روحیه حساسشو پشت اون ظاهر مغرور مخفی کنه  . می دونی دل اون زود می گیره هر  روز توی دل اون بارون می باره . دل اون همش پاییز و زمستونه. فقط وقتی تو صداش می زنی بهار میشه.

آقا جونم کی می خوای دل وفای تنهات رو بهاری کنی؟

 

 

 http://www.irib.ir/occasions/imam/home%20page/Mohyei/imam/image/big/mahdi-b170.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 5:26  توسط وفا | 
بازم سلام
نمی دونم شاید دفعه دیگه بیام بگم خداحافظ
شاید هم بازم اپ کنم واقعا نمی دونم
امیدوارم که بمونم
به قول گفتنی: اگه قسمت باشه کی میدونه
فعلا بای
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 5:18  توسط وفا | 
سلام به همه دوستای گل خودم می دونم خیلی دیر اومدم تازه حالا هم که اومدم دست خالی اومدم

باور کنین خیلی گرفتارم نه گرفتاری زندگی، موندم بین موندن و رفتن کارم خیلی سخت شده اگه موندم و خدا خواست چند هفته دیگه میام و آپ می کنم و گرنه اگه بدی خوبی از من دیدن به خوبی خودتون ببخشین ، دنیامحل گذره به کسی وفا نکرده که به من بکنه اگه دیگه نیومدم یادتون باشه یه وفای تنها هست که شبای پنچ شنبه چشم امیدش به دستای مهربون شماست . یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:10  توسط وفا | 

به نام خالق جان خالق پاک                      به نام بهترین سلطان این خاک

 

بازم سلام مهربون من، خدا جونم راز این جمعه ها چیه؟ اگه تموم دنیا با خوشیهاشون جمع بشن که دلتنگی غروبشو از بین ببرن، بازم نمیتونن. خدا جونم چقدر دلگیره،  چقدر زیاد ....

الان یاس قشنگ من کجاست؟ جمکرانه؟ نمی دونم شاید . فکر کنم خیلی شاکیه از دست من، تو بهش بگو که دست خودم نیست یه کارایی می کنم و یه حرفایی میزنم که می دونم خوب نیست اما  اون نیمه حیوانی  من داره منو می کشونه طرف خودش ، خدا جونم تو هم بکش اگه تو بخوای زور این نیمه الهی که به من دادی بیشتر میشه من می خوام تو برنده بشی...

بعضی وقتی ها زبونم بند میاد . نمی دونم چرا نمی تونم بگم که کی قراره بیاد . آخه من از اون خجالت می کشم تا به چشمام نگا کنه فوری به ذات من پی می بره. اون وقت آبروم میره،  می دونم اون به بقیه نمیگه اما همین که اون بفهمه دیونم می کنه از خودم ، ا ز اون ، از تو،  خجالت می کشم . نمی دونم چرا ذاتم خوب نیست نمی دونم چرا بدجنسم نمی دونم چرا ؟ تو نمی خوای کاری  واسه من بکنی ؟ مگه تو خدای من نیستی؟ مگه تو مهربون من نیستی؟ من که هیچوقت واسه خودم دعایی نکردم. من که همش گفتم: خدایا فقط عشق تو؛  فقط همینو می خوام ازت . من عشق تو رو با صد تا بهشت عوض نمی کنم . جهنم با تو واسه من بهشته.

مهربونم نمی بینی؟ مگه نمی دونی؟ می دونی دیگه طاقت ندارم . یه کاری بکن چرا همه عشقا باید به هم برسن اما من نه؟ چرا؟ چراااااااااااااااااااااا باید جوابمو بدی من ازت جواب می خوام اصلا هم کوتاه نمیام. جواب منو بده . چرا جوابمو نیمدی . من خسته شدم به خودت قسم دارم می برم باید به داد من برسی .آخه من به جز تو مگه کی رو دارم که برم التماسش کنم؟ ها؟ من التماس خلقت رو نکردم،  اما منت تو رو می کشم خدا جونم من منت تو رو می کشم .

 مهربونم قراره یه اتفاقی بیفته می دونم که قراره بیفته . می دونم قراره بازم امتحانم کنی می دونم یه اتفاقی کیخواد بیفته . تو بازم می خوای با دل کوچیم من چیکار کنی ؟ بگوووووووووووووو تحمل انتظار رو ندارم . انتظار برای من از خود اتفاق بدتره. این دفعه قراره چی بشه ؟ من طاقتشو دارم ؟ می تونم صبر کنم؟ خدایا من اونقده  هم که تو فکر می کنی قوی نیستم،  باور کن من جون ندارم ؛باور کن. رحم کن این دفعه نذار بشکنم ، نذار.می دونم هنوز وقت من نرسیده چون هنوز اماده نیستم تو به من قول دادی . می دونم که تو سر قولت می مونی . می دونم همون موقع که خودت می دونی بهترین وقته میام آخه من فقط میخوام بیام پیش تو . بهشت واسه بقیه اما تو بخوای تا خود جهنم هم میرم  می بینی عشق و عاشقی خل و چلم کرده . هر کی بخونه می گه زده به سرش اما همین دیونگیشو من دوست دارم خیلی خوبه از قید دنیا رهات می کنه. یه حالی داره که هیچی نداره هیچی...

مهربونم می خوای بازم امتحان کنی بیا سراغ خود من باشه . به بقیه کایر نداشته باش فقط اینو ازت می خوام . بذار من باشم و تو. منو با اونا امتحان نکن ، من طاقت پرواز کسی رو ندارم بیا سراغ خود من ، هر کاری می خوای بکنی فقط بیا سراغ خود من بذار اونا زندگیشونو بکنن .می دونی سالها طول کشید تا من به یه چیزی ایمان پیدا کردم اینکه هر اتفاقی توی زندگیم افتاده به خاطر حکمت تو بوده اما بهترین جا  بهترین زمان و بهترین اتفاق بوده با اینکه ممکنه برای من خیلی تلخ بوده و اصلا نمیخواستم ،یا کلی گله و شکایت کردم اما حالا دیگه کم کم صبور شدم حالا به حکمت تو ایمان پیدا کردم حالا هر اتفاقی می افته که موافق میل من نیست می گم قسمت و حکمت تو این بوده و واقعا همین بوده حالا خیلی زودتر دلیلیشو می فهمم هر چقدر صبرمو بیشتر می کنم فهمیدن دلیل هم زودتر میشه. بابت این نعمت ازت تشکر می کنم حالا احساس آرامش بیشتری می کنم اما فکر نکن که شعله هایی که داره از درون منو می سوزه خاموش شده بعضی وقتا زیر خاکستر زمان اونا رو قایم می کنم تا بقیه نفهمنن که دارم می سوزم اما شعله هاش داره آبم می کنه . اما همین سوختن رو هم دوست دارم دوست دارم بسوزم تا خاکستر بشم اما تو نمیخوای ، تو داری شعله رو بیشتر  می کنی اما خبری از خاکستر نیست هنوز نیست...

به یاسم بگو وفا می گه: یاس قشنگم یکی از اون چهار شاخه یاسی که اومد حرمت حالا دیگه بین ما نیست . یکی از شاخه ها خشک شده اما هنوز سه شاخه مونده دعا بکن قبل ازاینکه اونا هم خشک بشن بیاد حرمت و دیدار میسر بشه . بگو یاس من انصاف نیست . انصاف نیست تو باید هوای بدها رو بیشتر از خوبا داشته باشی چرا هوای منو نداری چرا؟چرااااااااااااااااااااااااا

خدایا معجزه توی کتابا نیست . توی رویای من  نیست  نمی خوام پیغمبری بیاد تا واسه من معجزه کنه .  می دونی چرا؟ اخه من هر  روز دارم هزاران معجزه می بینم هزاران من فقط یه جور دیگه  به دنیا نگا کردم و دیدم که هر روز در کنار من هزاران معجزه داره اتفاق می افته و من تا حالا کور بودم و نمی دیدم فقط می تونم که خیلی باشکوهه خیلی زیاد اونقدر زیبا که کلمات قدرت توصیف ندارن چون شبیه هیچ چیزی که قابل گفتن باشه نیست می خوام بگم اینا فقط واسه من نیست توی زندگی همه ما ادما هست توی زندگی به ظاهر تکراری ما هر روز داره هزاران معجزه اتفاق می افته فقط فرقش با معجزه  توی کتابا اینه که باید خودت بخوای  تا بتونی اونو ببینی فقط در صورتی که  ایمان دیدن اونو رو پیدا کنی می تونی اونا رو ببینی ...

زندگی واقعا محل گذره . واقعا یه جاده است اگه به انی ایمان داشته باشی وقتی چشمتو باز کنی می بینی هزار هزار تا مسافر هر روز از کنارت دارن رد می شن فرق ما توی کوله بارمونه ؛فقط همین. و گرنه توی موندن و رفتن همه باید بریم کسی موندنی نیست حالا یکی زودتر یکی دورتر اونایی که به اخر جاده می رسن که فقط به فکر خودشون نیستن و دارن مسافرای خسته دیگه رو هم می بینن...

مهربون من مواظب تمام مهربونا باش خدایا ازت ممنونم که منو با خیلی از اونا آشنا کردی و این فرصتو به من دادی این خودش یه معجزه است خدا جونم بابت دیدن این معجزه ها ازت ممنونم  .

 

اگر خداوند تو را به لبه پرتگاه هدایت کرد به خدا اعتماد کن، چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز را خواهد آموخت

 

 

 http://i14.tinypic.com/2h3o2ah.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 4:22  توسط وفا | 
از همه دوستانی که لطف کردن و با من همدردی کردن واقعا ممنونم.اگه یه دوست خوب رو از دست دادم اما حداقل یاد گرفتم که هنوز مهربونی نمرده هنوز توی این دنیا ادمایی هستن که غم دیگران اونا رو غمگین می کنه هنوز هم مهربونی هست. کاش ترانه هم بود و می دید که یه گوشه دنیا ادمایی هستن که غم دیگران براشون مهمه اونوقت شاید با درد ور نج کمتری می رفت

خدا جواب مهربونی رو هیچوقت زمین نمی ذاره. خوشحالم که بین ادمای مهربون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 6:4  توسط وفا | 

دوستان از روی همه شرمنده هستم چون آپ این ماه من نه شعر داره نه عشقولانه نه دست نوشته تنهایی هیچ چیزی نداره به جز یه غمنامه که برای از دست رفتن دوست عزیزم ترانه نوشتم امیدوارم منو ببخشیدو برای شادی رو ح اون و التیام غم من دعا کنید که بتونم تنهایی و غم از دست دادن اونو تحمل کنم .ممنون.

 

سلام خدای مهربون من

نمی دونم چی بگم؟ اصلاً حق دارم چیزی بگم یا نه؟

اما فکر کنم حق داشته باشم سراغ دوستمو از تو بگیرم. دلم واسه ترانه عزیزم تنگ شده . چرا بی خبر اونو از من گرفتی؟ ها؟ البته تو ماهها بود که مرتب داشتی به من می گفتی که می خوای اونو ببری اما من دلم نمی خواست گوش بدم، نمی خواستم باور کنم که اون دیگه نمی تونه پیش من بمونه اون دفعه هم به خاطر من فرستادیش.خودت خوب می دونی که برگشتن اون چقدر توی زندگی من و اون تأثیر گذاشت. می دونی ترانه به من گفت زندگیمو مدیون تو هستم من گفتم نه تو برگشتی چون دلیل داشته تو باید یه کاری می کردی. آخرین باری که با هم حرف زدیم اون به من گفت ؟ وفا اولش نمی دونستم چرا برگشتم همش می گفتم به خاطر اینه ، اونه اما حالا یقین پیدا کردم که به خاطر تو برگشتم . راست می گفت به خاطر من اومده بود می دونی اون زندگی منو نجات داد چقدر من تا لبه پرتگاه رفتم که همه چی رو فراموش کنم اما اون نذاشت همش می گفت اینطوری که تو فکر می کنی نیست ، مثل بچه ها نباش ...

چه روز ایی که  وقتی تنها بودم ،وقتی خسته و ناامید بودم وقتی به شونه های کسی احتیاج داشتم که سرمو روی اون بذارم و درد دل کنم و گریه کنم و عزیزم نبود که من بهش بگم ، شونه های نحیف ترانه تنها پناه من بود. چه روزایی که ساعتها با اون درد دل کردم و اون با اون حالش به همه اونا گوش می داد می دونم چقدر رنج می کشید. می دونم بعضی وقتا توانایی نداشت اما به خاطر من تحمل می کرد

خدای من، می دونم چقدر توی زندگیش سختی کشیده بود .  دلم می خواست پیشم بمونه اما خجالت می کشیدم از این همه اصرار چون می دونستم اون توی دنیا دیگه کسی رو نداره که به امید اون بخواد زنده بمونه همش به من می گفت وفا بذار برم من از این دنیا خیری ندیدم می خوام برم اما تو و زهرا نمی ذارین. خدا جونم نمی تونستم به این راحتی ها بهش بگم باشه برو،  نمی تونستم...

خدای من دختری با این سن و سال و این همه درد. من بهش می گفتم خدا تو رو از من بیشتر دوست داره همش می گفت :نه ؛گفتم: خودتو نگا کن ببین خدا چقدر سخت تو رو آزمایش کرده اونوقت می فهمی که من راست می گم

خدا جونم دلم براش تنگ شده برای حرفاش برای وقتی که گریه می کردم دلداریم می داد یا وقتی گله می کردم دعوام می کرد خدا ی مهربونم دلم براش خیلی تنگ شده خیلی زیاددددددددددددددد

اما می دونم اون بهترین جایی هست که تو می تونستی  بهش بدی. همین روزا میاد توی خوابم و اینو بهم می گه می دونم اونجا الان پیش عزیزشه کسی که این سالها منتظر رسیدن بهش بود همون کسی که چند ماه پیش اومد سراغش اما و من زهرا حاضر نبودیم قبول کنیم که اون می خواد ترانه ما روببره.

دلم برای زهرای عزیزم تنگه کسی که این همه سال نزدیکتر از یه خواهر با اون بوده و حالا اونجا توی غربت تنها مونده  بار این غمو داره به دوش می کشه.

از همین جا می گم زهرا جونم تو تنها نیستی. یادته به ترانه چی گفتم ؛گفت: تو هم می خوای منو رها کنی؟ گفتم: نه، من تا آخرش هستم .حالا هر وقت و هر چی می خواد بشه،  اما من هستم من تو رو تنها نمی ذارم

حالا از همین جا می گم: زهرا ترانه رفته؛ اما من تو رو تنها نمی ذارم. همون جوریکه ترنه رو تنها نذاشتم و بیشتر از اینکه من به اون کمک کنم اون به من کمک کرد

من و گلم خیلی از لحظه های زندگیمونو مدیون تو هستیم ترانه عزیزم نمی دونم به اون چجوری بگم که تو ما رو گذاشتی و رفتی. چجوری بگم که دیگه کسی نیست وقتی که من از دست اون ذله می شم یا وقتی اون از دست من ناراحت می شه و به بن بست می رسیم بیاد و بین ما دو تا پا در میونی کنه خدای من چجوری به اون بگم از دست من بر نمیاد ...

ترانه به من  گفتی منو فراموش کن. گفتم: هرگز؛ حالا زهرا می گه اما بازم می گم هرگز، هرگز....

فقط در صورتی که بخوام خودمو فراموش کنم می تونم اونو فراموش کنم اینو از من نخواه عزیزم من نمی تونم ...

زهرا من به اون قول دادم که تو رو تنها نذارم و حالا به تو هم قول می دم که تنهات نمی ذارم اما تو هم یه قول به من بده تو هم منو تنها نذار باشه گلممممممممم

به خدا برای منم خیلی سخته درسته تو خیلی وقته اونو می شناسی درسته که من و اون خیلی مدت کمیه که با هم آشنا شدیم اما می دونی به من چی گفت؟

به من گفت: وفا چرا این کارو با من می کنی ؟ گفتم من مگه چیکار کردم. گفت: من می خوام برم دوست ندارم توی این دنیا باشم اما تو نمی ذاری هر وقت که میام با تو حرف می زنم حالم بهتر می شه خیلی خوب می شم من نمی خوام خوب بشم

می دونی من و اون نزدیک شده بودیم خیلی زیاد اون به خاطر خوابش خیلی نگران من بود گفت :می ترسم تو رو ازدست بدم می ترسم تو قبل من بری گفتم: نه هر چی خدا بخواد همون میشه عمر ما دست خداست .هر وقت بخواد. خودت که دیدی همه منتظر بودن ترانه بره اما باباش قبل اون رفت می بینی بازی دنیا رو؟ می بینی کار مرگ رو...

ترانه عزیزم ؛ می دونم الان اونجا با عشقت هستی می دونم دنیای پر از رنج برای تو دیگه چیری نداشت نه خانواده ای نه دوستی نه عشقی

من و زهرا تو رو دوست داشتیم اما اونقده خودخواه نیستیم که گله کنیم که چرا بازم رنج دنیا رو به خاطر ما تحمل کنی نه ما نمی خواستیم بیشتر از این رنج بکشی تو رو خدا زهرا  باید یادت بیاد اون چی کشیده من راضی نبودم بره .اما این بار آخر دیگه راضی شدم چون فهمیدم اصرار ما یعنی درد بیشتر اون وقتی کسی  یه نفر رو دوست داره فقط خوشی اون براش مهمه ما باید ثابت کنیم که اونو بیشتر از هر چیزی دو ست داشتیم ما اونو بیشتر از خودمون دوست داشتیم من برای اون اشک می ریزم اما ناراحت نیستم که رفته،  خوشحالم که بالاخره رفت پیش اون کسی که دوستش داشت یادت میاد وقتی رفته بود تو کما؟

یادته چی دیده بود؟ یادته گفته بودن یه کا رنیمه تموم داری؟ یادته وقتی اصرار کرده بود چی بهش نشون داده بودن اره؟

اگه اون موقع می رفت شاید همون جایی می رفت که دیده بود اما برگشت به خاطر اینکه حق اون نبود که با اون همه رنج اونجا بره حیف قلب مهربون اون بود ، اره اون باید برمی گشت .یادته گفتم: دوست ندارم اینا رو براش بگم اما براش لازمه اون برگشته و باید اون اینو بچشه که کمک به معنای واقعی یعنی چی؟ و اون فهمید روزی که اینو کاملا درک کرد به من گفت وفا نمی دونستم چرا برگشتم روزی که اون نامه رو نوشتی و زهرا خوند و من برگشتم گفتم واسه چی اومدم؟

شاید پرنده؛ شاید تو ، شاید زهراو شاید... اما حالا می دونم واسه چی اومدم به خاطر تو اومدم باید می اومدم .گفتم: افرین خوب فهمیدی. این چیزیه که من چند ماهه می خواستم تو به اون برسی و اون رسید اون خیلی به من کمک کرد اون به من کمک بیشتری کرد تا من به اونو نمی دونی چقدر از این کارش خوشحال و راضی بود نیم دونی چه حال خوبی داشت نمی دونی زهرا...

اگه تو خوابت اومد بهش بگو: دیدی وفا دروغ نگفت. دیدی گفت اونجا جای بدی نیست دیدی ترس نداره دیدی اصلا متوجه نمی شی کی پریدی؟ دیدی اونجا چقدر خوبه؟

عزیزم من بهت قول میدم اون بهترین جا رو داره. عزیزم بهترینا رو داره. خودت که دیگه می دونی اینا رو من نباید دیگه برای تو بگم تو خودت بهتر می دونی. می دونی چقدر با اون بودی؟ من دیگه نباید این حرفا رو به تو بزنم

من و تو همدیگه رو داریم من جای اون خوبه؟ می دونم که من نمی تونم مثل اون باشم اما خواهش می کنم سعی کن.به خدا قول میدم که دختر خوبی باشم و کمتر ازاون تو رو اذیت کنم، تازشم به اون قولم که به ترانه هم  دادم عمل می کنم یادته که، اره؟ افرین خوب گرفتی به اون قولم هم عمل می کنم به شرط اینکه صبور باشی

روز اخر گفت: وفا دلم خیلی گرفته دوست دارم صداتو بشنوم اما من ویس نداشتم اما بازم ناراحت نیستم ما دلامون به هم نزدیک بود همین برای من کافیه

خدای مهربونم به حق مهربونیت مواظب ترانه عزیزم باش می دونم که عشق اون برنده شد و اونو برد اما من ناراحت نیستم اون پیش توه، پیش مهربون من؛ از این که پیش توه خیالم راحته

خدای عزیزم ؛ خیلی دلم براش تنگ شده ، خیلی زیاد حالا من به کی بگم؟ با کی درد دل کنم؟ اون منو می فهمید . می فهمید که چی می گم. حالا چیکار کنم؟ اشکای من اونو نمی تونه برگرده از