![]() |
![]() |
|
| به خدا نگین یه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگین یه خدای بزرگ دارم |
|
غروب بود و عشق در حوالی امروز پرسه می زد
چون پنجره ای رو به خورشید باز بودم و عمر من با خورشید همراه بود عمر من کوتاه بود دوستانم در کنارم بودند و در حالی که دستم باز بود نور را می جستم اما باد می آمد و چون دری در باد ضجه می کردم شب شده بود و دوستانم رفته بودند عشق آن جا بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:8 توسط وفا |
|
|
شاید بال هایم را نو کنم رسوا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:5 توسط وفا |
|
|
سلام دوست خوبم ممنونم از آفهای قشنگی که برام گذاشتین منم به قولم عمل کردم و اونا رو توی قسمت آف های شما گذاشتم برین ادمه مطلب منتظر حرفا و درد دل های قشنگتون هستم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:59 توسط وفا |
|
|
درجایی خوانده بود حکمت اشک ریختن در زیرباران ایسنت که
هیچکس شبنمی را که بر رخسارش مینشیند نخواهد دید ! ........ امروز آسمان بارید و او زیر چتر آسمان ایستاده بود همه وعده ها دروغین بودند وتوخالی ... نه دست نسیم یادگاری از یاد دوست به مشامش رساند ! نه بر صفحه آسمان تصویری ازرنگین کمان نقش بست ! ونه قطرات باران نگاه عابران را ازچشمان خیس او دور کردند ! ........... واو هرگز دلش با باران صاف نشد ! این روزها هربار که دل آسمان هوای باریدن میکند اوپنجره اتاقش رامی بندد درگوشه ای مینشیند وخود آرام وبی صدا باریدن آغاز میکند خود باران میشود ..... نریمان
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:54 توسط وفا |
|
|
خدا مي داند اي مردم فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار كمي آهسته تر شايد، نه محكم تر قدم بردار به شدت خسته ام از خود ، به سختي خسته ام از تو بيا اي جان بي ارزش بيا دست از سرم بردار خدا مي دان اي مردم، دلم چون ساقه گندم نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار نه با جن نسبتي دارم ، نه از اقوام انسانم مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي چه مي گفتي به اين مردم ، چه مي كردي به اين ديوار خدايا گر چه كفر است اين ، ولي يك شب از اين شبها فقط يك لحظه- يك لحظه- خودت را جاي من بگذار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:3 توسط وفا |
|
|
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزارتا گله داری یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری یه روز مثله حبابی یه روز سنگ صبوری پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش پر از راز نگفته یه کولبار بر دوش یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده به اندازه عشقی پر از حرفای ساده واسه روزای رفته سفر قصه خوبه چراغ روشن راه قشنگیه غروبه عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری تو این سینه نشستی هزار تا گله داری شايان
اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:2 توسط وفا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آري آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپیداست من به پايان دگر نینديشم كه همين دوست داشتن زيباست دوست من سلام اگه اهل دلی خیلی خوش اومدی اگه هم نیستی بازم خیلی خوش اومدی من یه تنهام می دونم همه ما تنها هستیم بیا تنهایامونو قسمت کنیم این جیمیل منه tanha82@gmail.com |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر عشقو لانه دست نوشته اي تنهايي من آف هاي شما لحظه ای برای اندیشیدن |